چشمها
حرف میزنند
یا همینکه خود را میگشایند
هرچه باقی مانده را
بیرون میریزند.…
چشمها
حرف میزنند
یا همینکه خود را میگشایند
هرچه باقی مانده را
بیرون میریزند.…
سردابهها را ابداع کن
خیس از سکوت،حیاتی را
که تو را آفرید.
به جسم …
کسی که نگاهم میکند از اعماق شب
با چشمهای بیحرکت، درخشان در شب
مرا …
میدانم که تنها آواز
تنها شکوه آوازهای کهن
تنها شعر
همانیست که خاموش است …
توجه کنید:
یک قلب تنها
یک قلب نیست.…
در تنهاییام
چیزهایی دیدم بس واضح
که حقیقت نداشتند.…
تنها به رویایِ شبی تنها.
آرمیدهام ایام حَیَوان را.
باد و باران مرا خط …
سکراتِ
رویابینانِ
پاییز.…
به آب میماند عشق.
اگر نباشد کسی که مواجاش کند،
میگندد.…
یک کیهان،
والت ویتمن، پسر منهتن
گردنفراز، فربه و خوشگذران
که میخورد و مینوشد …