(شايد بدان سبب كه از هندسه آگاه نبودى)
جوان از خود مىرفت
ساعت ده …
بر يونانيان اشك مريز
هنگامى كه انديشناكشان مىيابى.
بر يونانيّت اشك مريز
هنگامى كه …
وقتى آهنگساز شدم
واسه خودم يه آهنگ مىسازم
در باب طلوع آفتاب تو آلاباما…
يادت نره
مرگ
طبليه كه يه بند صداش بلنده
تا اون كرم آخريه بياد …
يههو از هم واكنم بازوهامو
يه جا تو آفتاب،
واسه چرخيدن و رقصيدن
تا …
در دستهاى خود مىگيرد نور
تل سفيد و بلوط سياه را
كوره راهى را …
بدرود، غم!
سلام، غم!
در خطوط سقف نقش بستهاى
در چشمانى كه دوست مىدارم …
با ترس يا با ريش گرو گذاشتن
دموكراسى دس نمياد
نه امروز نه امسال…
سياهان
دلپذير و رامند
بردبار و فروتن و مهربانند،
الحذر از روزى كه شيوه …
باريده باران
زمان به چشمى غولآسا ماند
كه در آن
انديشهوار
درآمد و رفتيم.…
در انار ِ عطرآگين
آسمانى متبلور هست.
هر دانه
ستارهيى است
هر پرده
غروبى.…
پنجرهى مهتابى را بستهام
چرا كه نمىخواهم زارىها را بشنوم.
با اين همه، از …
راسى راسى مكافاتيه
اگه مسيح برگرده و پوسّش مث ما سياه باشهها!
خدا مىدونه …