نه ساعتى بر ديوار است و
نه زمانى.
سايهيى نمىجنبد از سپيدهدمان تا شامگاه…
ادامهی مطلبكيست آن كه به پيش مىراند
قلمى را كه بر كاغذ مىگذارم
در لحظهى …
در گوشهيى از تالار
پدربزرگ ايستاده است
در گوشهيى ديگر
ده تن نوهگان او…
پل را آهن
يه آواز غمناكه تو هوا.
پل را آهن
يه آواز غمناكه …
رهروان ِ سپيدهدمان و بامدادانيم
رهروان ِ خورشيدها و سحرگاهانيم.
نه از شبمان پروايىست…
ادامهی مطلب نورى هست كه ما
نه مىبينيمش نه لمسش مىكنيم.
در روشنىهاى پوچ خويش مىآرامد…
پهناب گوادل كوير
از زيتونزاران و نارنجستانها مىگذرد.
رودبارهاى دوگانهى غرناطه
از برف به …
تابناك و گشاده دست، فلق خُرد بهارى
تابناك و گشاده دست با هزار چشم …
هر كسى
بهتر از هيچ كسه.
تو اين گرگ و ميش بىحاصل
حتا مار…