۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبمرثیهی چهارم
به تو فکر نمیکردم وقتی با تو بودم چرا که تمام تابوتها بزرگ بودند برای من و درختان با سرشاخههاشان عرش را لمس میکردند چرا که بیخبری، ندامت را به قامت آهی میبرید، به جامهی اشک یا سکون و انتهای عالم، در قعر آبها بود. پنجرهی …
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























