۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبشومینههای سرزمینم
درختی دیدم بلندتر از همهی درختان پراز میوههای دوردست کاج. کلیسایی بلند با درهای باز و هرکه بیرون میآمد پریده رنگ بود و محکم، آمادهی مرگ. زنی را دیدم سرخاب زده بود و میخندید بشقاب پرتاب میکرد برای خوشبختیاش ناپدید شدنش را دیدم. و دایرهای دورهمهی …
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























