۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبتو(من)
ولی من با آسمان بهار جفتات میکنم. گوشت فرشتگان را خوردهام، ماه را از آسمان نوشیدهام. چین را به رویایی زیارت کردم و شب به آشپزخانه برگشتم: تا فرزند خویش باشم و در گنجه را ببندم.
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























