۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلباستانبول
استانبول در میان انبوهی روز هنوز پر از هیاهوست کبوتران سکوتی از خورشید را گرد هم جمع می کنند من هم به تو می اندیشم درست مثل همان روزهای اول مان
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























