۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبیک دختر
درخت به دستهایم وارد شده شیره اش از بازوانم بالا رفته درخت در سینه ام رشد کرده به سمت پایین گسترده شاخه هایش چون بازوانی از تنم بیرون خزیده درخت تویی خزه تویی بنفشه ای با بادی بر فراز آن کودکی- چنین بالا- تویی و اینهمه …
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























