برای حرف زدن با من،
انزوا پیشه میکنی
از خویش بیرون میشوی
تا با …
برای حرف زدن با من،
انزوا پیشه میکنی
از خویش بیرون میشوی
تا با …
سیگار می کشم، دود می گریزد، دود بیرون می آید، دود از سرم بیرون …
ادامهی مطلبدانههای برف بر گونههای غروب میبارند
دانههای برف بر جثهی عریان تو میبارند و…
من بادِ سرخوشم، شبحِ تیزرو
با صورتِ شن و تنپوش آفتاب
گهگاه ملول در …
خشکی و آب است که این سطرها را مینویسد.
خاطره و فراموشیست که این …
آسمانت همیشه
کمی آبی
صبحگاهانت اغلب
کمی بارانی
دُردرِخت شهرِ به غایت زیبا
گورستانِ …