اين ديار كه سر ِ ماديانى را ماند
به تك در رسيده ز اقصاى …
اين ديار كه سر ِ ماديانى را ماند
به تك در رسيده ز اقصاى …
زنگار
با سنگ مرمر
چه تواند كرد؟
يا غُل و زنجير
با توفان
يا …
اين است قانون گرم انسانها
از رَز باده مىسازند
از زغال آتش و
از …
اين عشق
به اين سختى
به اين تُردى
به اين نازكى
به اين نوميدى،…
زندهگى شوخى نيست
جدّى بگيرش
كارى كه فىالمثل يكى سنجاب مىكند
بىاين كه از …
– آن خانه را چه گونه پى خواهند افكند؟
درهايش را چه كسى بر …
دنيا پر از چالههاى بزرگ خونه
اين همه خون ِ پخش و پلا چى …
كلمات بينوا
غرقهى اشك و خيس ِ مرارت
تعميد دوباره مىيابند.
پرندهگانى كه بالهاى …
اينجا
پرندهگان نمىخوانند
ناقوسها خاموشند
و يونان نيز
لب فرو بسته
با تمامى ِ …
رنگى كه شب را تجزيه مىكند
ميزى كه گِردش نشستهاند
جامى بر پيشْبخارى
چراغ، …
– پنجهى مريم، رُسته در شكاف صخرهيى!
اين همه رنگ از كجا آوردهاى تا …
ناقوس ِ خالى
پرندهگان ِ مرده
در خانهيى كه همه مىخوابند
در ساعت ِ …
اينچنين، در چشم انتظارى،
شبها چندان دراز مىگذرد
كه ترانه ريشه افشان كرده درختوار …
تودهى كوچك
بىشمشير و بىگلوله مىجنگد
براى نان ِ همه
براى نور و براى …