۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبنگهبان درختان
او را بسیار دیدم، ایستاده زیر درختی، وقتی کسی در دیدرس نبود جلو رفت، آنقدر که به لانهی پرندگان رسید که تاب میخورد روی شاخهای، آنرا با کف دستش نگهداشت یک دستش را باز کرد، چند دانه برداشت در دهانش گذاشت انگار با پرندگان حرف میزد، …
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























