قدم میزند در آسمان: بیابر
صاف، تنها ماه.…
قدم میزند در آسمان: بیابر
صاف، تنها ماه.…
ناگاه پنجره میگشايد و
مادر آواز خواهد داد که
حالا می توان داخل شد.…
و هنوز سفيدی را
بهتر می توان با خاکستری وصف کرد
پرنده را با …
فلج میکنند، شکنجهمیکنند يکدگر را
با سکوتها و با کلمات
گويی زيستن را از …
شهوت دستهای زلالت
در نيمهروشن شعلهها!
آنها به درخت بلوط و گلهای سرخ طعمی …
بگو «مرگ» و همهی اتاق يخ میزند
ماشینها از حرکت میمانند
حتی چراغها
مثل …
يه آقايی يه مجله وا میکنه
خانومای لخت و پتی،
با چشای سرمهکشيده.
يه …
يه پيرهن قرمز میخوام.
يه پيرهن شل و ارزون
يه پيرهن حسابی تنگ،
دلم …
من قاتل عشقم
همان آهنگ يگانه را میکشم
که در ميانهی ما میدرخشيد.
خود …
در ايتاکا زنی بود
که هر شب آرام آرام میگريست
درمانده، در اتاق بغلی …
عاشقانه آغوشی سبز به هم میپوشاندند
بارانی ابريشمی از بهار به ميانشان میباريد.
پارک،…
با
نفسام
به خاطر
خواهمداشت
تا کوهی بسازم
با دمام درهای و
با بازدمام …
او اکسيری میخريد
در شهری
از روزگاران گذشته
هنوز هم بايد به او انديشه …