بر سنگ سياه
مثلی عربی میگويد
که خدا مورچهي سياه را میبيند که تکان …
بر سنگ سياه
مثلی عربی میگويد
که خدا مورچهي سياه را میبيند که تکان …
آه، تو!
درد میکشيدی-دردی بیپايان-
نزديک ما در خفقان آوار:
احساس میکرديم
استخوان صورتمان …
در بدترين اوقات بدترين فصل بدترين سال ملتی تمامعيار
مردی از کارگاهش با زنش …
يه باغ ديگه ساختم، آره
واسه عشق تازهام.
گلای سرخ مرده رو همونجا که …
او شکيباست، خشمگين نيست.
در سکوت مینشيند تا حکمی صادر کند.
تو را میبيند …
موهايت از آن انگشتان مناست ، زير دامنت
دلم در شگفتی پنهان میشود
و …
«ای، يه چيکه خون» اينطور گفت
اون بزرگ و قوی بود، خيلی قوی.
اين …
وقتی مه شامگاهی
برمیخيزد از برگهای نی
در تاريک و روشن سرد
به تو …
امشب، تگرگ بر برگهای خيزران میبارد
خشخش، خشخش
انگار که تنها نخوابيدهام.…
آنچه جدايي خواندهمیشود
هيچ رنگی ندارد
تاوقتی که چکهچکه بر دلهايمان بنشيند
و دلها …
هماندم که تودهابرها را
باد جاروکرد…
بامدادان
گريهي ناگهانی
نخستين غاز وحشی
که فراز …
روستايی کوهستانی
در پايان پاييز
همانجا که میآموزی
غم چه معنايي دارد
در زوزهی …
جستوخيز، فروريختن، فرياد
و سکوت.
گربههای عاشق .…
هر قطره باران حکايتی برای گفتن دارد
از اندوه مردم
از مشقتهايی که زندگان …