حکایت من، حکایت ابدیت است.
اما تو،
تو دوستم نداری
عاشق ژاکت تازهی سبزت …
حکایت من، حکایت ابدیت است.
اما تو،
تو دوستم نداری
عاشق ژاکت تازهی سبزت …
لطفن مراقب آدمها باشید
حیوانات در آنها میگردند.
کجا دارند بروند؟
حتمن میدانی که …
او را بسیار دیدم، ایستاده زیر درختی،
وقتی کسی در دیدرس نبود
جلو رفت، …
از این میانه
نظر میدوزم به سالها
که میروند
در بادهای تند
بر فراز …
روی پلهها
همیشه یکی از ما جلو میرفت
یادم نیست کداممان،
یادم نیست روی …
رانندگی از میان باران با تو
در دریایی از باران
آنچه میدیدم پل بود…
هرچه شناور میکند تو را،
غرق هم میکند.
درخت بر بازوانِ آب است و…
میروییم
وقتی درختی را
در آغوش میکشیم.…
مادر و پدرم، نگران میخوابیدند
بچه که بودم،
به آنها گفتم که تختشان
در …
گاهی این دفترچه را پایین میآورم
روی شکمم.
جلد سیاه براقش
نور میاندازد
حالا …
هرگز چنین لطافتی نخواهی یافت
انگار که از بارش برف،
هزارها و هزارها و…
دیگر شبها گرم نیستند،
کشمشها طعم سرما گرفتهاند
موش آبی تندتر شنا میکند
نور …
روزها سال میشوند،
سالها مکان.
و هنگام رفتن میرسد.
سی و سه سال.
سه …
کوتاهی عمر
بهترین خصیصهی آدمیست
اینکه محو میشود
یکبار برای همیشه.
مرده از آغاز …
بسیار تنها.
،که مثل تنها جواهر روی سینهاش
زن بازویش را بالا میبرد
گردنش …
در رویا
شکست دادن یک ارتش
:با هزینهی اندک ممکن است
ده هزار ترس،…