• هفت شعر عاشقانه در جنگ

    هفت شعر عاشقانه در جنگ

    ۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مى‌كرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مى‌شناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مى‌كشيد. زي&…

  • شعر معاصر یونان | مقدمه

    شعر معاصر یونان | مقدمه

    اين مجموعه از شعر معاصر يونان شامل آثار دو تن از شاعران نامدار آن سرزمين، به طور مشخص دو دوره‌ى رنجبار و سياه تاريخى را كه بر…

  • ترانه‌ی گارد سیویل اسپانیا

    ترانه‌ی گارد سیویل اسپانیا

    بر گرده‌ى اسبانى سياه مى‌نشينند كه نعل‌هايشان نيز سياه است. لكه‌هاى مركب و موم بر طول شنل‌هاشان مى‌درخشد. …

  • فدریکو گارسیا لورکا | مقدمه

    فدریکو گارسیا لورکا | مقدمه

    به خون سرخش غلتيد بر زمين پاكش فرو افتاد، بر زمين خودش: بر خاك غرناطه! آنتونيو ماچادو، جنايت در غرناطه رخ داد     فدريكو گارسي…

  • مقدمه بر شعر آمریکای سیاهان

    مقدمه بر شعر آمریکای سیاهان

    …چرا كه شعر گفتار حكمت‌آميز ِ خون است، آن درخت گلگون ِ درون انسانى كه مى‌تواند كلمات ملال‌آور را به غنچه مبدل كند و از آن همه …

  • همچون کوچه‌ای بی‌انتها | مقدمه

    همچون کوچه‌ای بی‌انتها | مقدمه

    اشاره تذكار اين نكته را لازم مى‌‏دانم كه چون ترجمه‌‏ى بسيارى از اين اشعار از متنى جز زبان اصلى به فارسى درآمده و حدود اصالت‏&#…

  • مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس

    مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس

    در ساعت پنج عصر. درست ساعت پنج عصر بود. پسرى پارچه‌ى سفيد را آورد در ساعت پنج عصر سبدى آهك، از پيش آماده در ساعت پنج عصر باقى همه مرگ بود و تنها مرگ …

جدیدترین نوشته‌ها

ماه

ماه

بعضی‌ها، بی‌توجه به اين‌که چه به آن‌ها می‌دهی هنوز ماه را می خواهند. نان نمک، گوشت سفيد و تاريکی بازهم گرسنه تخت عروسی و شمع بازهم بازوان تهی به آن‌ها زمين می‌دهی خاک خودشان زير پاهاشان هنوز ميل جاده دارند و آب: ژرف‌ترين چشمه را برايشان حفر کن هنوز آنقدر ژرف نيست تا ماه را از آن بنوشند.

ادامه‌ی مطلب
نقاشی کردن اتاق

نقاشی کردن اتاق

اين‌جا در يک روز مارس سال ۱۹۸۹
سقف و ديوارها را آبی رنگ می‌زنم.
لباس‌ها و روزنامه ها را دور می‌ريزم
کف‌های چوبی را می‌پوشانم.
همه‌ی اسباب خانه‌ام
يا فروخته شدند يا به دوستان مجارستانی‌ سپرده شدند.
اينجا چيزی برای خوردن پيدا نمی شود به جز نان و شراب.

ويزای مهاجرت در جيبم است،
آپارتمان کوچکی را نقاشی می‌کنم
که ده سال در آن زندگی می‌کردم
حوالی ساعت چهار عصر لختی استراحت می‌کنم
روی آخرين صندلی آشپزخانه‌ی خالی می‌نشينم
سيگاری روشن می‌کنم و با آستين پليور کهنه‌ام
اشک‌هايم را  پاک می‌کنم.
ازحسرت‌ها آزادم ، از رنج‌ها نه!

ده سال هراس، عشق‌های بی‌تلافی، مشغله‌های شگفت
تلفنهای شبانه. حالا آن‌ها تلفن را قطع کرده‌اند.
خاکسترها را در سينک می‌ريزم، تربانتين در شيشه‌ا‌ی دهن گشاد می‌ريزد
با کفگير هم می‌خورد. دلم در کف دست راستم  می‌لرزد
وقتی باز قلم‌مو را بر می‌دارم.

ده سال، ميدان فيروزه‌ی پنجره
چشم‌هايم را در قاب ساده‌اش نگه می‌داشت.
حالا چهره به چهره‌ی آسمان رو به تاريکی
با شيشه چه می‌توان گفت جز سپاس برای زلالی‌اش،
يکپارچگی‌اش، فراخی‌اش و امتداد منظر در اندازه‌ای مرئی.

بعد قلم‌مو را می‌شويم و چراغ را خاموش می‌کنم
آخرين شب من است پيش از  به خارجه رفتن
روی کف اتاق دراز می‌کشم، کتی مچاله زير سرم. آخرين شب است.
آزادی بوی اتاقی تازه رنگ شده را دارد
بوی کف‌های چوبی را که تازه جارو شده‌اند
و بوی نان کشمشی بيات را.

ادامه‌ی مطلب
انتخاب يک خواننده

انتخاب يک خواننده

اول، می‌خواهم زيبا باشد و با احتياط روی شعرم قدم بردارد در تنهاترين لحظه‌ی يک عصر گيسوان هنوز خيس از شستشويش بر گردن بايد بارانی‌ پوشيده باشد کهنه، کثيف چون پول کافی برای تميزکننده‌ها ندارد عينکش را در مي‌آورد و آن‌جا در کتاب‌خانه روی شعرهايم ضرب می‌گيرد بعد کتاب را به قفسه‌اش بر می‌گرداند با خودش می‌گويد: با اين‌قدر پول، می‌تونم بدم بارونیمو تميز کنن. و چنين می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
نشانه‌ها

نشانه‌ها

نشانه‌ها؟ از نشانه‌ها خسته‌ام. بعضی‌ها به‌ من می‌گويند که همه‌چيز نشانه‌است. آن‌ها هيچ‌چيز به من نمی‌گويند. کدام نشانه‌ها؟ روياها... بگذار خورشيد نشانه باشد، خوب... بگذار ماه نشانه باشد، خوب... بگذار زمين نشانه باشد، خوب... ولی، که ملتفت خورشيد می‌شود به‌جز وقتی‌که باران می‌ايستد و خورشيد ميان ابرها شکاف می‌اندازد و به پشت سرش اشاره می‌کند به آبی آسمان؟ و چه‌کسی متوجه ماه می‌شود جز اين‌که در شگفت شود نه از ماه‌ که از نور زيبايی که می‌تاباند؟ و چه‌کسی به زمين خودمان توجه می‌کند؟ می گوييم زمين و به مزارع می‌انديشيم، به درختان و تپه‌ها ناخواسته تقليل‌اش می‌دهيم به دريا که او هم از زمين است. بسيار خوب، بگذار اين‌ها، همه نشانه باشند. ولی نشانه چيست؟ - نه خورشيد، نه ماه، نه زمين- در اين غروب زدورس، ميان آبی محو با آفتابی که در تن‌پوش منقضی ابرها می‌گيرد و ماه که مرموز، همين حالا در اقصای ديگر آسمان حاضر است مانا، واپسين بقايای نور روز سر خياطی را مطلا می‌کند که در اين کنج مردد است در کنجی (او در همين حوالی زندگی می‌کند)که می‌خواست دم آخر را با دوست‌پسرش بگذراند که ترکش کرد؟ نشانه‌ها؟ نمی‌خواهمشان. همه‌ی آن‌چه می‌خواهم- موجودات فانی بيچاره و سرگردان - اين است که دوست پسر خياط به او برگردد.

ادامه‌ی مطلب
از اين زمستان

از اين زمستان

سرمای وحشتناکی دارم همه می‌دونن که سرماهای وحشتناک چطور کل سيستم عالمو عوض می‌کنن. ما رو با زندگی رودرو می‌کنن و باعث می‌شن حتی متافيزيک عطسه کنه. همه‌ی روزمو تلف کردم که فين کنم سرم يه‌جور عجيبی درد می‌کنه. شرايط غم‌‌ناکيه واسه يه شاعر حقير. امروز، واقعن، حقيقتن يه شاعر حقيرم. اونی که روزای گذشته بودم فقط يه آرزوس. گذشته‌اس. واسه هميشه خداحافظ، ملکه‌ی پريان، بال‌هاتو از خورشيد ساخته بودن و من اين‌جا راه می‌رم. خوب نمی‌شم مگه اين‌که برم و رو تخت دراز بکشم هيچوقت خدا خوب نبودم مگه وقتايی که رو عالم دراز می‌کشم. «قدری پوزش»....چه سرمای وحشتناکی. مال جسمه. به حقيقت و آسپرين محتاجم.

ادامه‌ی مطلب
ازم بر نمی‌آد

ازم بر نمی‌آد

نم‌تونم عشقو يه قرن عقب بندازم ازم بر نمی‌آد حالا هرچی گريه گلومو جر بده هرچی بغض بخواد بترکه، منفجر شه، بسوزونه زير کوهای خاکستری آره، کوهای خاکستری. نم‌تونم اين بغلو عقب بندازم اين شمشير دولبه‌ی عشق و نفرت رو. کار من نيس حالا بخواد شب، قد يه قرن رو دوشم سنگينی کنه و صبح هی اين پا، اون پا کنه نه‌ می‌تونم زندگيمو بندازم يه قرن ديگه نه عشقمو نه اشکای آزاديمو. ازم بر نمی‌آد دلمو دس به سر کنم.

ادامه‌ی مطلب
مرثيه: غياب‌ها

مرثيه: غياب‌ها

۱ جيرجير جيرجيرک‌ها. آن‌ها راه خود را از دل تاريکی نقب می‌زنند. سدها را که پس پشت می‌گذارند، پوسته‌ها‌ی خشک‌شان به سياره‌ها مبدل می‌شود. زنگوله‌های کوچک گوسفندان به صدا در می‌آيند. گوسفندان راه خود را زير ابرها پيدا می‌کنند ، پرچين به پرچين به سوی پارس سگ‌ها، تصفيه‌خانه‌ها، مزارع علامت‌گذاری‌شده. آن‌ها که اين‌جا زندگی می‌کنند، غالبا، يا به دهان شب می‌ريزند يا از آن بيرون می‌آيند. می‌خوابم و سکوت به گوشم می‌جهد، خاک در تاريکی فرو می‌رود، هر‌چه لطيف و تيز، مقهور مه می‌شود. مردگان در ما دفن شدند. خواب آن‌ها را می‌بينيم همانطور که آن‌ها ما را به خواب ديدند و بيدار شدند و جسممان را يافتند. استخوان‌هاشان در ما رشد می‌کنند. اين‌ها چشمان تو‌اند: به ياری آن‌ها جهانی تازه خواهی ديد. اين زبان توست که حرف می‌زند. اين‌ها دستان تواند، حتی در خواب مثل همه‌ی جانوران گوش‌بزنگ‌اند. تلوتلو خوران بر راه‌های شناخته‌ی زيرين از ميان چوب‌‌های توت ناگاه به اشيا کوچک سمجی بر می‌خورم که می‌خراشند، چنگک‌های کوچک خود را برزمين می‌کشند، شلاق می‌زنند، خطی از خون رسم می‌کنند. ۲ بر فراز من انگار در بالونی پرواز می‌کنی، ابری بزرگ با آهی مشتعل می شود خنکايی بر پوستم می‌نشيند. دست‌های تو که می‌توانند هر‌آن‌چه را که به راه خطا می‌رود، به راه آورند ابرهای ايستاده را، خالقی را که شيطان در آن لانه‌کرده‌است با خشونت مرا به کناری می‌رانند. حرف می‌زنی، پيشانی‌ام را نوازش می‌کنی، به خانه برمی‌گردم ، بشقاب‌های تميز روی تاقچه، نماهای ساده‌ - جهانی که عملی است. من ايمن‌ام، کسی مرا نگه داشته‌است. مثل آن‌روز که تخم‌ رنگ‌پريده‌ی نازک پرنده‌ی سبزی را پيدا کردی و برايم آوردی گفتی: نگاه کن!. نگاه کردم، در آشيانه‌ی گرد دست‌ات چشم‌اندازی، آب، حکايات، حتی زندگی مختصر من. در کف دست‌های پينه‌بستّ‌ات از انبوهی مشقات، ريسمان گهواره‌ی گربه‌ای که آن را خم می‌کرد به جايی که بودم، به جايی که هستم. ۳ در قرنی که گروهی را تقدير، فرماندهی جوخه‌ی آتش بود و گروهی را سينه‌کش ديوار (آن‌سال‌ها فرشتگان گوشتخوار مثل گلوله‌ها در هوا نيش‌می‌زدند و زخم‌هايی به جا می‌گذاشتند که تسکينی نداشتند. حتی از کسانی چون تو که در آرامش می‌زيستند، خون می‌ريخت.)

ادامه‌ی مطلب
مسافری از ناکجا

مسافری از ناکجا

ميان گل‌ها، تنها با جام شراب تنها می‌نوشم، جامم را بالا می‌برم از ماه می‌‌خواهم تا با من بنوشد انعکاس او و من در جام تنها ما سه تن آه می‌کشم برای ماه که نمی‌تواند بنوشد و سايه‌ام، با من می‌آيد تهی، بی‌‌آن‌که چيزی بگويد هرگز بی‌آن‌که دوستی ديگر داشته باشم اين‌جا، می‌توانم اما اين‌دو را هم‌پياله می‌گيرم به وقت سرخوشی بايد شاد باشم با هر آن‌چه اطراف من است می نشينم و می‌خوانم و ماه است که با من همراهی می‌کند اگر برقصم سايه‌ی من است که با من می رقصد. وقتی هنوز مست نيستم شادم از آن‌که ماه و سايه‌ام دوستان من‌اند ولی آن‌گاه که بس مستم ما جدايیم اگرچه هنوز آن‌ها دوستانی هستند که می‌توانم رویشان حساب کنم دوستانی عميقا بی ‌احساس اميدوارم که روزی با هم ملاقات کنيم در اعماق راه شيری.

ادامه‌ی مطلب