بر ما چنان رفت
كه ديگر به انگشتانمان هم اعتمادمان نبود
آنجا كه پس …
بر ما چنان رفت
كه ديگر به انگشتانمان هم اعتمادمان نبود
آنجا كه پس …
از واپسین دیدارمان
ده سال
میگذرد.
و اینک درمییابم
که تمام تاریکی شب
نمیتواند …
ناگهان این شکست.
این باران.
آبیها که خاکستری شدهاند
و قهوهایها که خاکستری شدهاند…
که هنر شر است (هنرِ
کهنه، شاید گفته باشد)
به ذهنش رسیده مثل شپش…