قالب وردپرس درنا توس
خانه | بایگانی نویسنده و مترجم: کامیار محسنین (صفحه 11)

بایگانی نویسنده و مترجم: کامیار محسنین

ملاقاتی

به اسپانیایی نجوا می کند که دیگر زمانی نمانده است.

صدای داس هایی که گندم ها را می زنند،

درد ترانه ای صحرایی در سالوادور.

بادی که زندان را در می نوردد، محتاط

مثل دستان فرانچسکو، در آن داخل، در حال لمسِ

دیوارها وقتی که گام بر می دارد،

همان نفس همسر اوست

که هر شب به درون سلول می لغزد،

وقتی تصور می کند دستانش در دستان اوست.

چه سرزمین کوچکیست.

 

بلایی نیست که یک آدم بر سر دیگری نیاورد.

ادامه‌ی مطلب

در شعر

آوردنِ تصویر، دیوار، باد

گل، شیشه، برق روی چوب،

و زلالیِ نابِ سردِ آب

به دنیایِ سختِ پاکِ شعر

 

رهانیدن از مرگ، پوسیدگی و ویرانی

و گاهِ راستینِ بینش و شگفتی

و باقی نگه داشتن در دنیای واقعی

حرکت واقعی دستی را

که میزی را لمس می کند

ادامه‌ی مطلب

کلکسیونر

چیزهایی پیدا کردم

اما باز پراکنده اشان می کنند

در مسیر بادهای چهار سو

به محض آنکه بمیرم

 

ابزار آلات قدیمی

صدف ها و گیاهان فسیلی

کتاب ها، عروسک های شکسته

کارت پستال های رنگی

 

و تمام این کلمات

که پیدا کردم

کلمات ناتمام

کلمات ناکام من

ادامه‌ی مطلب

ترانه ای می خوانم از تغییر

ترانه ای می خوانم

از زیبایی آتن

بدون بردگانش

 

از دنیایی آزاد

از شاه ها و ملکه ها

از آن باقی به جا مانده ها

از  گذشته ای دلبخواه

 

از زمین

بدون شمالی نوک تیز

یا جنوبی در اعماق

بدون پرده های پوشیده

یا دیوارهای آهنین

 

از پایانِ

جنگ سالاران و زرادخانه ها

و زندان های ترس و بیزاری

 

از دشت هایی که درخت می روید،

میوه می دهد

بعد از باران های جان افزا

 

از خورشیدی که ندانستن را پرتو می افکند

و ستارگانی که خبر می دهند

از شب های ناشناختگان

 

ترانه ای می خوانم از دنیایی

که دوباره شکل گرفته است

ادامه‌ی مطلب

آن شب زن گریه کرد، اما نه برای آنکه مرد بشنود

 

به یگانه ام، آنیا

 

آن شب زن گریه کرد، اما نه برای آنکه مرد بشنود.

راستش گریه زن نبود که مرد را بیدار کرد.

صدایی دیگر بود؛ صدایی واضح تر.

و این شرم میان خواب و بیداری.

تمام روز هیچ نشانی از اشک نبود،

و باز در شب، زن تلاش می کرد

تا بیصدا ناله کند.

آن شب زن گریه کرد، اما نه برای آنکه مرد بشنود.

و مثل تمام شب های دیگر:

زن در نزدیکیش دراز کشیده بود،

                                             اما مرد

فقط شوخی نسیم را می فهمید،

                   ضربه های شاخه ای به روی سقف.

صدایی واضح تر.

تاریکی بیرون در اندرون خودش چرخ می زد:

نه بادی، نه شیشه پنجره ای، نه جیر – جیر درخت بلوطی

گفته بود: «او گریه می کند، نه برای آنکه تو بشنوی.»

غیر قابل لمس بودند آن عزیزان در دسترس،

چه نزدیک بودند، اما در حصر،

چه دور بودند برای تماسی، نوازشی

بر شانه ای لرزان.

چقدر واضح تر.

و مرد دستی نکشید – از سر شرم، از سر ترس

که لطف اشک هایی را ضایع نکند

که می گفتند:

«راحت بخواب. این صدا تو را بیدار نکرد.

بادی بود در بیرون،

بی تفاوت تر،

واضح تر.»

ادامه‌ی مطلب

شب

 

به باربارا

 

 

 

 

بانوی مقدس من، پر از گناه،

 

در قاب رویا به سان آیینه ای شکسته،

 

شب شرجی، سنگ خارای ستارگان بر دوشت،

 

و این وحشت، جاودانی – مثل خودت.

 

بانوی مقدس من، آبستن گناه،

 

این ها خطاهایی نیست که اشک کم بیاورد،

 

شب به سان حیوانی در آشیان وحشت،

 

شبی که هماره به یاد می آورد.

 

دهان، تلخ و خشک، طنین می افکند،

 

جوانان سوخته را دنبال می کند،

 

 چشمانی تهی در آتش -

کره ای زرین.

 

چگونه باید به دامان خیال پناه ببرم؟

 

با مرگ ایمانم را حفظ کنم؟

 

من تلالو تو اَم که غرق می شود

 

در دریاهایی که می گردند مثل زمین.

 

بانوی مقدس من، چگونه از شب رهایم می کنی؟

 

لبانت، خاموش، باز می آورند آن کودک را،

 

می گذارند دوست نداشت رویاها، آبشارها، و گل ها

 

که می گردند درون مرا؟

کاری معصومانه بکن، فرا بخوان

 

 

بادهای سردی را که از جام هایشان

 

مایعی شرربار فرو می ریزند.

 

باز همین امشب، بیدار می شوم

 

پیش از آنکه بالغ شوم

 

در آیینه اشک های تو.

 

 

 

بیست و هشت مارس هزار و نهصد و چهل و دو

ادامه‌ی مطلب

در باب به بستر رفتن

بقایای ستاره ای گرفتار شد میان موهایت

تکه تکه شد مثل پوست گردو

ستاره ای که نورش را قبلا کشف کرده بودی

یک میلیون سال پیش

درست در زمان تولدِ

نخستین بچه کوچک چینی

 

  «چینی ها تنها کسانی هستند که نمی ترسند

  از آن اشباح

  که هر شب از منفذهایمان بر می خیزند.»

 

افسوس که ستاره

نتوانست سینه هایت را بارور کند

و پرنده فانوس نفتی

چنان به آن نوک زد که انگار به پوست گردو

نگاه های کوتاه من و تو جا ماند در زهدان تو

نشانه ای آینده، فروزنده از تکثیر.

 

1927

ادامه‌ی مطلب

نه نیک و نه بد در نظر من

فکر می کنم هر از چند گاه نگاهمان می کنند

از روبرو، از عقب، از دو سو

 

چشمان کینه توز مرغ ها

وحشتناک تر از آب گندیده سرداب ها

 

زناکار به سان چشمان آن مادر

 

که بر چوبه دار جان داد

بدسگال به سان جماع

به سان همان دَلمه ای که لاشخورها فرو می دهند

 

فکر می کنم باید بمیرم

با دستانی مدفون در گل و لای جاده ها

 

فکر می کنم اگر پسری از من به دنیا آید

تا ابد می ایستد به تماشا

حیواناتی را که در ساعات آخر بعد از ظهر

نزدیکی می کنند

 

1927

ادامه‌ی مطلب

جنگ های غم انگیز

جنگ های غم انگیز

اگر که عشق را همراه نباشند.

غم انگیز...

غم انگیز...

 

سلاح های غم انگیز

اگر که کلمات نباشند.

غم انگیز...

غم انگیز...

 

آدم های غم انگیز

اگر که بمیرند و عاشق نباشند.

غم انگیز...

غم انگیز...

 

1941

ادامه‌ی مطلب

آخرین ترانه

 نقاشی شده، نه تهی:

 

نقاشی شده خانه من

 

با رنگ های سرشار

از شهوت و شوربختی.

بازگشت به دامان اشک

به همانجایی که می رسد

به میز خالیشان،

به تخت پر سر و صدایشان.

شکوفه می دهند بوسه ها

به روی بالش ها.

و پیچیده به دور بدن ها،

شکل می دهد ملافه

در هم پیچیدنی بی اندازه را

با عطر شب.

خفقان گرفته نفرت

در پشت پنجره.

 

پنجه ها آرام خواهند گرفت.

 

این امید را به من بده.

ادامه‌ی مطلب

به کجا؟

حالا به کجا؟ همچون شمایل ازلی ویرانی من

این شبح ایستاده در اندرون من

این سپر زنگار می گیرد، تلخ می شود خاک

به زیر افکار دو پهلوی من.

آی، چون منم شمشیر هر چه بی عدالتی،

از دستانم که درازند به هنگام خواب

سر بر می آورند گناه ها به سان افعی های بیصدا

و فوران می کنند از انگشتانم به سان ترانه ها.

و هر چه لمس می کنم، پوشیده می شود از اشک،

به سان شبنم، تنها پر از نمک،

پس نه با مشتم، که با تمام خاک،

می کوبم بر سینه ام که خطاهایش هرگز بخشیده نمی شود.

آی، به واقع چگونه می توان بخشید،

آن زمان که از یاد برده اند آدم ها

با صدایشان سخن می گویند به زبان خدا.

 

و گام که می گذارم به هر کجا،

آخرین سنگ ترک می خورد به زیر پا،

و فراسویش تاریکیست تنها.

و من همچون نخستین آدمم بعد از سیل

که رفته است به راه خطا.

پس بر فراز سرم،

هیچ نوری نیست،

بر کف دستم، هیچ خطی نیست،

انگار آن خطوطی که یکدیگر را قطع می کردند،

محو شده اند،

شکاف ها جایگزینشان شده اند.

و من روح اندوهم که از بدن های بیجان گذر می کنم،

و من تنها هستم، و ایستادگی بیهوده خاک.

 

آی، که اگر برای یک لحظه،

می شد لیوانی تعارفم کنند

پر از آب زلال،

اگر می شد این نفرین به دور باشد،

و دلم دل باشد، نه زخم،

و حتی راه هلاک هم مقدس باشد،

و بهشت چون پلکی خاکی روی مرا نپوشاند،

و حتی وقتی از برفی که رویم را می پوشاند،

نشانی نباشد،

در تاریکی، در پی حک کردن صداهایی باشد

با اشک هایش،

درست مثل یک شبح،

شبح خسته ای که انسان را گم کرده است.

ادامه‌ی مطلب

در میان ما عشق عروج کرد

در میان ما عشق عروج کرد

به مانند ماه در میان دو درخت نخل

که هرگز یکدیگر را به آغوش نکشیده اند.

 

نجواهای نزدیک دو بدن

ساز کرد لالایی را که موج آورد

اما صدای گرفته خاموش شده بود،

لب ها سنگ شده بود.

 

             عصبیت در بند ماندن

جسم را گرفت

                       پرده بر کشید

از استخوان های آماسیده

شوق به هم رسیدن دست ها

 

مُرد در دست ها.

 

 

گذشتند عشق و ماه از میان ما

و بلعیدند بدن های تنهایمان را

و ما دو شبح ایم که می جوییم

و یکدیگر را در دوردست می یابیم.

ادامه‌ی مطلب

والس عشاقی که برای همیشه به هم پیوستند

هیچگاه ترک نکردند

گلستان آغوش را.

و به گرد گل سرخِ

بوسه هایشان گشتند.

 

توفان ها خواستند

با کینه توزی جدایشان کنند.

و تبرهای تیز،

و نورهای تند.

 

وسعت بخشیدند

زمین دستان رنگ پریده را.

اندازه گرفتند

صخره های ایستاده در برابر باد

در میان آرواره های خرد شده را.

کاویدند کشتی های شکسته را

هر بار ژرف تر

در اندامشان، بازوانشان.

 

سرکوفته و مغروق،

در یأسی بزرگ

از یادها و ماه ها،

نوامبرها و مارس ها،

دیدند که بر باد رفته اند

به سان خاک هرز،

دیدند که بر باد رفته اند

اما همیشه در آغوش یکدیگرند.

ادامه‌ی مطلب

نیاز دارم به شنیدن صدای تو

نیاز دارم به شنیدن صدای تو،

اشتیاق به بودن در کنار تو،

و درد سودا زده ای

از سر نبودن نشانه های باز آمدن تو.

 

شکیبایی، شکنجه من است،

نیازی مبرم دارم به تو، ای پرنده عشق،

به مهر تابناکت بر روز یخزده ام،

به دست یاری دهنده ات بر زخم هایم

 

که راویشان هستم.

 

آه، نیاز، درد، اشتیاق!

بوسه های پر دوامت، مایه حیات من،

ناکامم بگذار تا بمیرم با بهار.

 

از وقتی که رفته ای، گل من، دوست دارم که باز آیی،

تا آرام کنی معبد اندیشه را

که با نور ازلیش نابود می کند مرا.

ادامه‌ی مطلب

خورشید، گل سرخ، و کودک

خورشید، گل سرخ، و کودک

گل های روز زاده می شوند.

فرزندان هر روز

خورشیدها، گل ها، کودک ها نو می شوند.

 

فردا من دیگر نخواهم بود:

کسی دیگر به واقع خواهد بود.

من دیگر نخواهم بود،

فراسوی آنانی که خاطراتشان را آرزو می کنند.

 

گل روز بلندترین است

در پای خردترین ها.

گل آفتاب، نوری خیره کننده،

و گل لحظه، زمان.

 

در میان گل ها، تو رفتی.

در میان گل ها، من می مانم.

ادامه‌ی مطلب

گورستان همین نزدیکی هاست

گورستان همین نزدیکی هاست

همانجایی که من و تو می خوابیم

در میان میوه آبی کاکتوس ها

در میان سوسن های آبی

و کودکانی که هیجان زده جیغ می کشند

گویی که مردگان راه را بر نور بسته اند.

 

از اینجا تا گورستان

همه چیز آبی، طلایی، روشن.

چهار گام به این سو و دنیای مردگان.

چهار گام به آن سو و دنیای زندگان.

 

روشن، آبی، طلایی.

پسر من در آنجا بزرگ می شود به تنهایی.

ادامه‌ی مطلب