۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلباستانبول
نمیدانستم که یک روز
تو را با این شهر قیاس میکنم
یا اینکه تنها راهی این شهر میشوم
و برایت این نامه را مینویسم
که بگویم
وقتی در سرزمینی گرم، هوا سرد است
به تو فکر میکنم.
وقتی در بازار
میوههای فصلهای دیگر را میفروشند
به خودم فکر میکنم
و هر وقت که کسی پول اضافه میپردازد
و آنها سرش کلاه میگذارند که نرخ تغییر و تبدیل را نمیداند
به هر دویمان فکر میکنم.
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























