۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبباید بمیرم
بی سر و صدا باید بمیرم و قطره ای خون کنار لبم دیده شود غریبه ها بگویند: حتما کسی را دوست داشت آشنایان هم؛ بیچاره ، خیلی بدبختی کشید ولی دلیل مرگم هیچ کدام از این ها نباشد
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























