قالب وردپرس درنا توس
خانه | شعرها (صفحه 79)

شعرها

خوشحالم که من منم

من که اصلا نمی فهمم مردم چرا زل می‌زنن به من
وقتی لباسامو درمیارم و پایین پله‌ها می‌رقصم من.
یا وقتی هویج فرو می‌کنم تو هر دو تا گوشا
بعدش هم موهامو سبزمی‌کنم و می‌رم به فروشگاه.
خب خوشم میاد از کارهای خل خلی و لباسای قشنگ قشنگ
اگه فرشته هم بودم بالهامو مثل رنگین‌کمون می‌کردم رنگ به رنگ!
 
 
چرا مردم نمی‌تونن منو قبول کنن همون‌طوری که هستم؟
چیه مگه فقط یه کم مثل اونا نیستم، خب من متفاوت هستم
اصلا نمی‌‌خوام عوض بشم، بشم کسی که نیستم
خوشم میاد از کسی که هستم، خب من همینم که هستم.

ادامه‌ی مطلب

ستاره

چشمک بزن چشمک ستاره کوچیک من
دلم می‌خواد بدونم چطور می‌تابی تو به من
تو که بالای سر دنیا، اون بالا بالاهایی
تو که مثل الماس تو  آسمونایی.
 
 
خورشید تابون که بره
هرچی نوره باهاش می‌ره
فقط تویی که می‌درخشی نورَک من
چشمک می‌زنی چشمک تو شب من.

ادامه‌ی مطلب

همه ما

یکی با آب رفت
یکی زیر سنگ
یکی با آتش به هوا
یکی جنگید با ترس به تنهایی
ما را به خاطر بسپار، گرچه رفته‌ایم.
ستاره بر سر دوشی می‌درخشد
توپ می‌آید و می‌درد
خط روشن روی صفحه صاف می شود
فشنگی بی‌نام سرگردان...
ما را به خاطر بسپار. فراموشمان نکن.
یکی خوابیده در میان حلقه‌های گل،
از یکی هیچ باقی مانده؛
یکی سر به سر بقیه می‌گذاشت، می‌خندید، شانه بالا می‌انداخت
که بگوید مهم نیست.
فراموش نکن ما هم اینجا بودیم.
آیا آنان که از پا درآمدند دلتنگ باد می‌شوند هنوز
دلتنگ آن نفس شیرین آسمان؟
آیا غبطه می‌خورند هنور به سنگ و خزه
یا به یک آن برق تند و کم ‌سوی چشم آفتاب‌پرست
ما بر آب می‌رویم، برهوا نوشته می شویم.
بیا یاد کنیم از آنان که گم شدند، برده شدند، رها شدند،
که آن فاتحان پر شکوه از شرم لال شده‌اند.
بایست در سکوت به یاد آنان که رفتند و گوش کن:
آنان که نیستند، ناشناس و بی نام و نشانند...
به خاطر بسپار
زمزمه‌هایشان میدان جنگ را پر کرده است.

ادامه‌ی مطلب

به انگلیس

به انگلیس ِ سه قرن پیش؛
هیچ تمبری نیست که باعث بشه نامه‌ها برگردن
به زمانی که قبر هنوز حفر نشده؛
و «جان دان» ایستاده و از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنه.
الانه که بارون بزنه
توی این صبح آوریل
و پرنده ها روی درختا فرود‌ میان
مثل مهره‌های شطرنج
روی یه بازی انجام نشده
و «جان دان» می‌بینه که
پستچی از خیابابون بالا میاد.
پستچی خیلی با دقت راه میره،
چونکه عصاش از شیشه ساخته شده.

ادامه‌ی مطلب

هجی‌کردن

دخترکم کف اتاق بازی می‌کند
با حروف پلاستیکی
قرمز،
آبی،
زردِ سیر.
می‌آموزد چگونه هجی‌کردن را؛
هجی‌می‌کند
چگونه جادو‌کردن را.
در شگفتم که چند زن
دختران خود را انکار‌کردند
در اتاقها حبس‌شان کردند،
پرده‌ها را کشیدند
تا بتوانند کلمات را در رگ‌رگ‌شان تزریق کنند.
کودک شعر نیست،
شعر کودک نیست.
بی‌هیچ اما و اگری.
به قصه باز‌می‌گردم،
قصه‌ی زنی که در چنگ جنگ افتاد،
در حال زایمان،
با رانهای بسته شده به دست دشمن
تا نتواند فارغ شود.
زن اجدادی‌اش:
جادوگری مشتعل،
دهانش فروپوشانده با چرم
برای خفه‌کردن کلمات.
کلمه پشت کلمه

ادامه‌ی مطلب

توت‌فرنگی‌های تلخ

تموم صبح توی مزرعه‌‌ی توت‌فرنگی،
اونا دربارهء روسها حرف‌زدن،
و ما چمپاتمه‌زنون میون ردیفها گوش دادیم.
شنیدیم که سردسته‌ی زنها گفت:
« از‌طریق نقشه بمبارونشون کنین .»
خرمگس‌ها وزوز‌کردن مکث‌کردن و گَزیدن،
و طعم توت فرنگی‌ها غلیظ و ترش شد.
ماری آروم گفت:
«من یه پسره رو دارم،
 اونقدی سن داره که بشه باهاش رفت، هر اتفاقی اگه بیفته... »
آسمون بلند بود و آبی،
دو تا بچه گرگم به‌هوا بازی‌می کردن
و می‌خندیدن توی علفزارهای بلند؛
ناشیانه جست و خیز می‌کردن و می‌دویدن از میون خطوط جاده؛
مزرعه پر بود از مردای جوون آفتاب سوخته،
در حال کج‌بیل ‌زدن به کاهوها و هرس کردن کرفس‌ها.
زن گفت:
«طرحمون تصویب شد،
باید زودتر از اینها بمبارونشون می‌کردیم .»
« این کارو نکنین!»
دخترک،

ادامه‌ی مطلب