ساعتی پس از نیمهشب…
خروس میخواند…
به فریادم میرسد و
کابوسهایم را میرماند
که …
ساعتی پس از نیمهشب…
خروس میخواند…
به فریادم میرسد و
کابوسهایم را میرماند
که …
باد پاییزی.
دو بشقاب،
طرحشان فرق میکند.…
یک غروب،
گوشهی اتوبوس ایستادهبودم،
منتظر ایستگاه شمارهی دو.
مرد ایستاده هم منتظر بود.…
باران بر خزهها
بیصدا
روزهای شادِ رفته را
یادآوری میکند.…
زنی
نامهای میخواند
در نور ماه.
شکوفههای گلابی.…
به هنگام روز
یا که شب
همیشه نوری
در اندرون دارم.
به هنگامهی غوغا …
یک گُل.
نه دور از شب
تن لالام
خود را میگشاید
بر اضطرار ظریف …
برای همین تصمیم گرفتم
کنار تو گام بردارم.
یک روز، شاید یک ماه
یا …
اشک میریزی
پای فریاد.
میگشایی
دریچهی آرزوهایت را
و غنیتری
از شب.…
بوس و کنارمان خیلی طول کشید
تا مغز استخوانمان به هم عشق ورزیدیم
صدای …