۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبگل سرخی ندارم
یک روز آفتابی، باد جانم را با عطر یاسمنها صدا کرد. "به جای عطر یاسمنها دلم عطر گلهای سرخ را میخواهد." "گل سرخی ندارم، همهی گلهای باغم مردهاند." " خوب، پس گلبرگهای خشک را برمیدارم برگهای زرد را و آبهای چشمه را." باد ترکم کرد. گریستم. با خودم گفتم: "تو چه کردهای با باغی که به تو به امانت سپرده شد؟"
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























