۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبتغییر
ظلمت میچرخد و میگردد
از روشنی حرف میزند
سایهها، رو در روی پنجرهها:
تو کجایی؟
میتوانی ببینی؟
خانهها برای پریدن خیز بر میدارند
جادهها آمادهی هجومند
و پلیسهای ایستاده کنار چراغهای خیابان را
به زمین پرتاب میکنند.
سیمهای تلفن نشانه میروند
به درون و برون
تا ستارهها را بگیرند.
کجایی تو؟ خبر داری؟
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























