۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبما…
برای چریک پیر روزهای حسرت و امید
ما
چنان درختان پیر
در شلاق باد و
تازیانهی دریا.
ما
همقطارانی
که گم کردهایم یکدگر را
چشماندازها و رویاهامان را
در راه.
بگذار
غرق شویم در کلماتی
که لبها را
برای بوسیدن
رسم میکنند.
اعصار
آینده و تسلی
دست به دست
به داد بر میخیزند
ما
چون گوشت نرم
که در برابر زمان
در سایهی خانه
پناه گرفتهایم.
ما
که تاریخمان را از کف دادهایم
نشانهها و راهها را
در نبردهای دشوار
دشوار.
بگذار
طرحی نو در اندازیم
برای قدم زدن
در دل مزارع و روستاهامان.
زمان
که آبستن
آرمانشهرهای بزرگ است
آبستن برادری است.
ما
چنان سرزمینمان
نرم چون خاک رس
سخت چون خارا.
ما
چنان که از زمان بر می گذشتیم
در بیابانها به جا مینهادیم
تمام اختیارمان را.
حالا بگذار
آوازی برای امید بسازیم
از فردا
و آن را آشکار کنیم.
زمان
در دستهایی پناه میگیرد
در صورتها و لبهایی
که آزادی را رویا میبینند.
ما
چون آن درختان پیر.
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






















قصههای عامیانه، عرصهی تنفس امیدهای زخمخوردهی ماست. امید، دختر نارنج و ترنج است، در محاصرهی کابوس شیاطین. آن را باید سرقت کرد چرا که تاریخ، دیوها را مالک بلافصل امیدهایمان کردهاست. امید، از حصار که بیرون میآید، در برابر واقعیت گزندهای قرار میگیرد که آمیختهی بغض و آز و حسد است. امید عریان ما را کنار رود سر میبرند، اما هنوز قصههای عامیانه تلخ نیستند چرا که در آنها همیشه واقعیت میتواند با حقیقت شاعرانه روبرو شود. خون، به مروارید بدل میشود، چوپان سادهدلی مرواریدها را جمع میکند و لاشهی امید ما را از نو زنده میکند. یا خون، درختی سبز و بالنده میشود و حتی چوب درخت درد میکند، ناله میکند، شهیدی است که در جسمیت اشیا تکثیر میشود و شهادت میدهد. 







