۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبپنجشنبه
در قطاری نشستم و مرا به شهری برد
که در آن کار میکنم
از مزرعهی ذرت گذشتم
درختهای سبز هنوز از شب نمناک بودند
انگار آسمان بهدست وانگوگ بیمعنا و رنگارنگ، رنگآمیزی شده بود
میخواستم بنویسم اما واژهها نیامدند
به تو فکر کردم و به پیوند میان چیزها
تو اینجا نبودی
اما خدا میداند که من به همین خاطر
درختها را دیدم
مزرعهی ذرت و آسمان را دیدم
که همه چیز اندوهبار
میرا و زیبا بود.
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























