۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبدر جهالت سرد
وحوش را دیدم که از دل مادرم به بیرون میجهیدند. تفاوتی نیست، میان اندوه مادرم و جسم من. پس این است زندگی؟ نمیدانم. میدانم که خود را خاموش میکند مثل موجها که در آب. چه باید کرد، وقتی مرددیم میان آرامش و اضطراب؟ نمیدانم، آرام میگیرم …
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























