۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبمعرفت
برگشته به خانه، خمشده بر میز کلبه نقش سادهای دیدیم در چوب و خستگی به معرفت بدل شد: اینکه چرا رفتیم و چرا باید میرفتیم: تا برگردیم و ببینیم طرح نامکشوفِ میز دراز خانه را.
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























