۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبانسان را هنوز نشناختهبودم
از ناخن عصر تا پنجهی صبح ابلیس نبود که مرا میترساند. حتی فرشته نیز هراسانم نکرد وقتی خود را بر خود نقش میزد. خدای کهن بر ذروهی پِهِن هراسم را برنیانگیخت. جانوران وحشی نزدیک بودند و رام. حشرات احساسات مرا تحلیل نکردند. ترسخورده، وحشی میگریختم انسان …
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























