• هفت شعر عاشقانه در جنگ

    هفت شعر عاشقانه در جنگ

    ۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مى‌كرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مى‌شناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مى‌كشيد. زي&…

  • شعر معاصر یونان | مقدمه

    شعر معاصر یونان | مقدمه

    اين مجموعه از شعر معاصر يونان شامل آثار دو تن از شاعران نامدار آن سرزمين، به طور مشخص دو دوره‌ى رنجبار و سياه تاريخى را كه بر…

  • ترانه‌ی گارد سیویل اسپانیا

    ترانه‌ی گارد سیویل اسپانیا

    بر گرده‌ى اسبانى سياه مى‌نشينند كه نعل‌هايشان نيز سياه است. لكه‌هاى مركب و موم بر طول شنل‌هاشان مى‌درخشد. …

  • فدریکو گارسیا لورکا | مقدمه

    فدریکو گارسیا لورکا | مقدمه

    به خون سرخش غلتيد بر زمين پاكش فرو افتاد، بر زمين خودش: بر خاك غرناطه! آنتونيو ماچادو، جنايت در غرناطه رخ داد     فدريكو گارسي…

  • مقدمه بر شعر آمریکای سیاهان

    مقدمه بر شعر آمریکای سیاهان

    …چرا كه شعر گفتار حكمت‌آميز ِ خون است، آن درخت گلگون ِ درون انسانى كه مى‌تواند كلمات ملال‌آور را به غنچه مبدل كند و از آن همه …

  • همچون کوچه‌ای بی‌انتها | مقدمه

    همچون کوچه‌ای بی‌انتها | مقدمه

    اشاره تذكار اين نكته را لازم مى‌‏دانم كه چون ترجمه‌‏ى بسيارى از اين اشعار از متنى جز زبان اصلى به فارسى درآمده و حدود اصالت‏&#…

  • مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس

    مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس

    در ساعت پنج عصر. درست ساعت پنج عصر بود. پسرى پارچه‌ى سفيد را آورد در ساعت پنج عصر سبدى آهك، از پيش آماده در ساعت پنج عصر باقى همه مرگ بود و تنها مرگ …

جدیدترین نوشته‌ها

از تشویش شب‌ها

از تشویش شب‌ها

بعد از مدرسه دلم می‌خواست ساعت‌ها کف اتاق دراز بکشم با تلفنی که در گهواره‌ی شانه و گوشم می‌آرمید، بشقاب سرد برنج در چپ و کتاب‌های مدرسه در راست. سیم تلفن را لای انگشت‌هایم می‌چرخاندم با دوستانی حرف می‌زدم که زبان محلی‌مان را بلد بودند. ریه و گلویمان باد می‌کردند و ما در دل شب حرف می‌زدیم با ایده‌ی رنگ مو و خودکشی بازی می‌کردیم حرف می‌زدیم از پسرانی که عاشق ما نبودند از کسانی که ما سخت عاشقشان بودیم و از تشویش شب‌ها. هرعبارتی قلمرو تازه‌ای بود، مثل دری که کسی به آن هجوم می‌آورد، شیشه سرسام می‌گرفت و می‌شکست با آگاهی و هراس. مادرم هرگز از قبض تلفن شکایتی نداشت که هزینه‌ی محو دخترش بود، پشت دری به سیم تلفن نگاه می‌کرد که عضلاتش را دور از او بسط می‌داد. شاید خیال می‌کرد که این تنها راهی‌است که می‌تواند به من برسد، با دورفرستادنم تا در جهان زیرین حرف بزنم. در تمام اوقاتی که حرف می‌زدم می‌توانست گوشم را بر زمین پوک بگذارد و اجازه دهد که بشنوم و کشف کنم. این‌ها اجزای مادرم بودند سیم خاکی، کابل سوخته انگاربا من در اتاق جاری بود تا شاید بگوید جایی بایست که بتوانم به تو برسم در اتاق تاریک، در زمین ظلمانی. از این‌ها حرف بزن وقتی احساس کردی از آن‌ها کنده شدی سیم را خواهم کشید و تو را به خود باز خواهم گرداند.

ادامه‌ی مطلب
تاریخ

تاریخ

پستانی‌ هستم بدون نوك برج دیدبانی بی‌فانوس و تلخی بلوط. درخت غانی برهنه از برگ غرابی در هجوم به خیل مردمان ریشه‌ی ناخنی در انگشتی چشمی كه چپ‌چپ نگاه می‌كند چخماقی كه بارقه‌ای در خود ندارد طوق طلایی‌ هلالی‌ام من. اسفنجی غوطه‌ور در سركه گوزن نر. گوزن ماده. درخت سبزی سوزانم من ابری كه از دستی بزرگتر نیست در تاریخ فرو خواهم شد.

ادامه‌ی مطلب
فرد

فرد

اولین‌بار كجا با هم خوابیدیم؟ به یاد داری؟ شاید در كوچه‌ی فیتزوری بود؟ یا در جاده‌ی كرامول یا در ناتینگ‌هیل؟ مكان مال تو بود یا مال من؟ مارسیلس یا آیكس؟ شاید همان عصر سه‌شنبه‌ی دور كه من و تو از پنجره‌ی سرخ بالا رفتیم بر طبقه‌ی هم‌كف سرسرای آكویناس و در اتاقی كه مك‌نیس شعر برف را نوشت یا در اتاقی كه آن‌ها می‌گویند او شعر برف را نوشت؟

ادامه‌ی مطلب
شعر

شعر

هر صبح یادم می‌رود ماجرا از چه قرار است.
می‌بینم دود با گامهای بلند
از سر شهر بالا می رود.
من به هیچ‌کس تعلق ندارم.
 
بعد یاد کفشهایم می‌افتم،
یادم می‌آید چطور باید آنها را به پا کنم
چطور وقتی خم می‌شوم که بندهایشان را گره بزنم،
به زمین نگاه می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب
ساعت هشت

ساعت هشت

شام ساعت پنج سر میز می‌آید
ستارهٔ شب ساعت شش به آسمان
و دلدادهٔ من ساعت هشت به دیدارم
اما ساعت هشت چه دور است
 
تسکین دردی که تمام روز با من است
تنها تماشای عقربه‌های ساعت است
که در تقلایند
تا ساعت هشت را به من برسانند.

ادامه‌ی مطلب
نوح

نوح

گوش کن، ای نوح، با بازوهای نحيف ما سد تازه‌‌ی بلندی ساخته‌ايم برابر سيلاب‌های آينده. هروقت کشتی‌ای‌ غرق می‌شود نجارها کشتی ديگری می‌سازند. خاطرات آينده فقط اميد ما را زنده نگه داشتند از ميان قرون، مويه‌‌های غريق‌ را همه‌جا شنيديم و اعجازمان اين بود که هميشه نجات يافتيم.

ادامه‌ی مطلب
تقاطع‌ها

تقاطع‌ها

کشتی‌ای که نرسيد خانه‌ای که ساخته‌نشد راهی که پيموده‌نشد نامه‌ای که نرسيد چشمه‌ای که نجوشيد درختی که کاشته‌نشد سيگاری که کشيده‌نشد قهوه‌ای که نوشيده‌نشد مرگی که نيامد زندگی‌ای که آغاز نشد. در هر کشتی، مسافری قاچاق در هر خانه،‌ خاطرات از دست‌رفته در هر راه، کاروانی بر می‌گردد در هر نامه× جمله‌ای فراموش در هر ديوار، يوسفی گريان در هر درخت، سيبی ممنوع در هر سيگار، سرخ‌پوستی در هر فنجان قهوه، تلخی در هر مرگ، فزشته‌ای مست در هر زندگی، سوگواران منتظر در ايستگاه مرزی، افسری هست که تو را خوب می‌شناسد دستت را تکان بده، يا به او لبخند بزن بعد آرام عبور کن.

ادامه‌ی مطلب