۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبآنجا که تویی
آنجا، تو یک زن و کسی دیگر و دقایق اندک فراغ در مسیرمان. هرچند تو نه آن دیگری چنین آشنایی و چنین بکر.
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























