۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبلیلیت
لیلیت، دومین خویشاوندمان از میان زنان،
آفریده خدا از همان گِل
که آدم را سرشت.
لیلیت زندگی می کند در میان جریان های زیر آب.
اما ظهور می کند با ماه نو
و بیقرار پرواز می کند در شب های برفی،
دو دل در میان زمین و آسمان.
او چرخ می زند
غیرمنتظره صدا در می آورد در جلوی پنجره
آنجا که بچه های نوزاد در خوابند.
بعد جستجو می آغازد
و می کوشد که آنان را بکشد.
پس تو آویزان می شوی بر فراز تخت هایشان
قابی مدور با سه کلام.
اما عبث است هر آنچه او می کند: تمام آرزوهایش.
او با آدم در آمیخت، از پی گناه.
اما هر آنچه که زایید
روح هایی بودند بی اندام، بی قرار و آرام.
در کتاب کبیر آمده است
او زنی زیبا بود، تا به کمر.
باقی فانوس شیطان بود و نوری کم اثر.
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























