۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبزمان و تو
آب است زمان
تو سیمای حیات افتاده بر آبی
با بالهای توفانی
به خانه من در قلب انزوا میآیید
دست باغی را گرفته و میآیی
باغی كه زبان پرندگان را میداند
باغی كه گلها را میشناسد
باغی كه از جویبارها عبور كرده است.
آنگاه كه به انتظار پرندگان نشستهایم
میروی
باغی درمانده را
باغی ساكت را
باغی را كه خوابهایش را فراموش كرده است
در دست من رها میكنی
صدای بالها از آب پاك میشود.
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























