۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبفرشتگان
« از فرشته ها خسته اي؟ » مايرا اسکاريو از فرشته ها خسته ام، از بالهاي بزرگشان که باز مي شود مثل پرده بر صحنه نمايشي که دلت نمي خواهد ببيني. خسته ام از اين رداهاي شيري رنگ از اين حمايلهاي پرستاره از اين ناخنهاي زيبا …
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























