بر خاکریز پل
سرهای اعدامیان،
درون آب چشمه،
آب دهانشان.
بر سنگفرش بازار
ناخن …
بر خاکریز پل
سرهای اعدامیان،
درون آب چشمه،
آب دهانشان.
بر سنگفرش بازار
ناخن …
هنوز حالا نیست
حالا هرگز نیست
هنوز حالا نیست
حالا و همیشه
هرگز است…
او که از لباس آبی خود مردهست دارد میخواند. لبالب از مرگ میخواند و …
ادامهی مطلبدر دست درهمفشردۀ مردهای،
در حافظۀ دیوانهای،
در اندوه کودکی،
در دستی که لیوانی …
من چونان نانیام که قسمت میکنی
چونان آتشی که میافروزی، چونان آب پاکیزهای که …
سفر دور و دراز همهی راهها را به زنجیر میکشد و با خود میبرد.…
ادامهی مطلب١.
— به گل مینشیند فاصله. تماشا کن از پنجره هیاکلی را که ناکاملاند …
رنگ، رنگِ دریای ظهر بود.
دریا ما را پس گرفت
نه مثل فاتحان؛ نه!…
خانه مرا به یاد میآورد
اینجا راه رفتن را آموختم
در این اتاق گامهایی …
خیابان گروایله را میشناسم.
ماه، آنجا، مثل یک قرص نانِ تازه
از تنور دریا، …
تو بگو وَ بعد بگذار این خانه از آن تو باشد.
تو خود نیز …
تو نیامدهای، اما یادِ خانه آمدهاست.
چون رهرویی که راهش را در بیابان گم …
اینجا، شیوهیی از زندگی هست
که همه چیز دارد جز
چیزی که ارزش زیستن …