١.
و خصوصاً خیرگی معصومانه. انگار اتفاقی نیفتاده، که چنین هم هست.
٢.
اما …
گفت، از غروب، امشب، پوشانیدند مرا در کفنی سیاه در تختخواب سروبن.
نوشانیدند به …
گلی
نهچندان دور از شب
بدن گنگ من
گشوده میشود
همچون اضطرار ظریف شبنم…
نه شعری دربارۀ غیاب تو،
تنها یک نقاشی، شکافی در دیوار،
چیزی در باد، …
هنوز حالا نیست
حالا هرگز نیست
هنوز حالا نیست
حالا و همیشه
هرگز است…
او که از لباس آبی خود مردهست دارد میخواند. لبالب از مرگ میخواند و …
ادامهی مطلبدر دست درهمفشردۀ مردهای،
در حافظۀ دیوانهای،
در اندوه کودکی،
در دستی که لیوانی …
١.
— به گل مینشیند فاصله. تماشا کن از پنجره هیاکلی را که ناکاملاند …