آنان که پنجه در پنجه بیداد فکندند
آن گاه که
زخم چهره نمایان کنند،…
آنان که پنجه در پنجه بیداد فکندند
آن گاه که
زخم چهره نمایان کنند،…
چو مخموری
بی تو بازمیگشتم،
دگر یارای تنهاییم نبود،
شامگاه
که ابرهای خسته در …
ما را دیگر نه ایمانی به سخنان شماست
و نه به آن سخنان که …
چگونه یارای آوازمان بود؟
با چکمه بیگانگان به روی قلبمان،
در میان اجساد رها …
آنگاه که یخها ناله سرمیدهند
در کنارههای سبز رودها
و بغض سپهر سرکش بهاری،…
بر خاکریز پل
سرهای اعدامیان،
درون آب چشمه،
آب دهانشان.
بر سنگفرش بازار
ناخن …