چو مخموری
بی تو بازمیگشتم،
دگر یارای تنهاییم نبود،
شامگاه
که ابرهای خسته در …
چو مخموری
بی تو بازمیگشتم،
دگر یارای تنهاییم نبود،
شامگاه
که ابرهای خسته در …
عزم نوشتن کن
عزم نوشتن کن
از زندگی، از زندگان
از مرگ، از مردگان…
ای محو ناشدنی از دل
که در تنگناها به خود رهایم نکردی
در تاریکیِ …
دلتنگم
برای نان مادرم
برای قهوهی مادرم
و برای نوازشش.
کودکیام
روزبهروز در من …
من پسر مردی عرب
و زنی یهودیام.
در روزگاری دور
چنین پدرانی چنین فرزندانی …
او در ردایش خوابیده است
چه کسی؟
او
روح آدمی
چه سرنوشتی در انتظار …
بالا بلند
و یکتا
ایستادهای در آبی آسمان شب
بی زاد و رود
بر …
سرم را میآسايم
بر اين سنگ؛
در زندانی
تو، رویاندازِ من؛
جويبارت،
لالايي شير …
اینجا افتادهام
در ملالی از گِل
نامهای آنان را به خط کُردی
با نجاست …
شهريار اِمگيون*
شهريارِ کُرد
محبوس ِ زندان ِ ولاچرنه*
این کلام را وقف آتش …
ما را دیگر نه ایمانی به سخنان شماست
و نه به آن سخنان که …
چگونه یارای آوازمان بود؟
با چکمه بیگانگان به روی قلبمان،
در میان اجساد رها …
گلی
نهچندان دور از شب
بدن گنگ من
گشوده میشود
همچون اضطرار ظریف شبنم…
نه شعری دربارۀ غیاب تو،
تنها یک نقاشی، شکافی در دیوار،
چیزی در باد، …
آنگاه که یخها ناله سرمیدهند
در کنارههای سبز رودها
و بغض سپهر سرکش بهاری،…