وَ همان روزها بود… شعر سر رسید
به جست و …
ادامهی مطلبمی خواهم با کسی بروم که “من دوستش می دارم”
نمی خواهم هزینه ی …
پیرها هم روزی جوان بودند
اما زندگی گذشت
و در آینه پوستشان را کند…
ممكن است امشب بميرد
با سوختهگى سينهى كُتش از آتش گلولهيى.
هم امشب
به …
زندگی خیلی کوتاه است
قوانین را کنار بگذار
بدی ها را ببخش
آهسته و …
پس از وصال و رسیدن به معشوق
چه بسا دیگر کسی شعری نسراید
دستت …
کنارِ راه نشستهام
راننده چرخ پنچر را عوض میکند
جایی را که از آن …
مگر در پی چه چیز بودهای؟
بهجز همان بادِ مخالف
یا خیزابهای کودکانهی شبهای …