تو بگو | فیض احمد فیض

تو بگو | فیض احمد فیض


تو بگو وَ بعد بگذار این خانه از آن تو باشد.
تو خود نیز نگهبان این خانه‌ای
پس چرا قلبت برای دیگری می‌تپد؟
چرا چشمانت را بر نقاب، دیگری دوخته‌ای؟
تو بگو!
و بعد بگذار این‌ها همه‌، از آن تو باشند
چرا شوریده‌دل، چرا ناباوری؟
تو بگو،
تو که در اندوه زمان گم گشته‌ای.

بگو بعد بگذار این جهان مال تو باشد.
تو اینجا مالک همه چیزی
چرا پریشان چرا اندوهگینی؟
چرا شاد، خرم و مسرور نیستی؟
تو بگو!

درباره‌ی باهار افسری

باهار افسری، شاعر، مترجم و‌ مدرس . متولد ۱۳۶۳ در شیراز . دانش‌آموخته‌ی رشته مترجمی و مطالعات ترجمه در مقاطع لیسانس و فوق‌لیسانس. موضوع پایان‌نامه ارشد وی «بررسی performabilty و Readability شش ترجمه فارسی نمایشنامه‌ی در انتظار گودو از منظر تئوری اسکوپوس» بوده است . او عضو انجمن صنفی مترجمان ایران است و دبیر بخش شعر جهان نشریه ادبی مایا بوده است و با نشریاتی همچون نیویورکر فارسی، نوشتا، شبکه‌ آفتاب، تاک، همکاری داشته و از وی آثاری در چند آنتالوژی از جمله «این روشنای نزدیک » به چاپ رسیده است. ترجمه یک مجموعه داستان به نام "هر چیزی ممکن است" نوشته ی الیزابت استراوت از وی توسط نشر نفیر منتشر شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.