• هفت شعر عاشقانه در جنگ

    هفت شعر عاشقانه در جنگ

    ۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مى‌كرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مى‌شناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مى‌كشيد. زي&…

  • شعر معاصر یونان | مقدمه

    شعر معاصر یونان | مقدمه

    اين مجموعه از شعر معاصر يونان شامل آثار دو تن از شاعران نامدار آن سرزمين، به طور مشخص دو دوره‌ى رنجبار و سياه تاريخى را كه بر…

  • ترانه‌ی گارد سیویل اسپانیا

    ترانه‌ی گارد سیویل اسپانیا

    بر گرده‌ى اسبانى سياه مى‌نشينند كه نعل‌هايشان نيز سياه است. لكه‌هاى مركب و موم بر طول شنل‌هاشان مى‌درخشد. …

  • فدریکو گارسیا لورکا | مقدمه

    فدریکو گارسیا لورکا | مقدمه

    به خون سرخش غلتيد بر زمين پاكش فرو افتاد، بر زمين خودش: بر خاك غرناطه! آنتونيو ماچادو، جنايت در غرناطه رخ داد     فدريكو گارسي…

  • مقدمه بر شعر آمریکای سیاهان

    مقدمه بر شعر آمریکای سیاهان

    …چرا كه شعر گفتار حكمت‌آميز ِ خون است، آن درخت گلگون ِ درون انسانى كه مى‌تواند كلمات ملال‌آور را به غنچه مبدل كند و از آن همه …

  • همچون کوچه‌ای بی‌انتها | مقدمه

    همچون کوچه‌ای بی‌انتها | مقدمه

    اشاره تذكار اين نكته را لازم مى‌‏دانم كه چون ترجمه‌‏ى بسيارى از اين اشعار از متنى جز زبان اصلى به فارسى درآمده و حدود اصالت‏&#…

  • مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس

    مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس

    در ساعت پنج عصر. درست ساعت پنج عصر بود. پسرى پارچه‌ى سفيد را آورد در ساعت پنج عصر سبدى آهك، از پيش آماده در ساعت پنج عصر باقى همه مرگ بود و تنها مرگ …

جدیدترین نوشته‌ها

شکنجه‌ها

شکنجه‌ها

 هیچ چیز تغییر نکرده است.

بدن نسبت به درد حساس است،

باید بخورد، تنفس کند و بخوابد،

پوستی نازک دارد و درست در زیر آن خون،

مقداری کافی دندان و ناخن،

استخوان هایش شکننده اند، مفاصلش کشیده می شوند.

در شکنجه، همین هاست که به حساب می آید.

 

هیچ چیز تغییر نکرده است.

بدن به همان شکل به رعشه می افتد که می افتاد

پیش از پایه گذاری روم و بعد از آن،

در قرن بیستم، پیش از مسیح و بعد از آن.

شکنجه ها همانند که بودند، فقط دنیا کوچکتر شده است،

و هر آنچه اتفاق می افتد، انگار که در سوی دیگر دیوار اتفاق می افتد.

 

هیچ چیز تغییر نکرده است. فقط تعداد آدم ها بیشتر شده است،

در کنار گناه های قدیم، گناه هایی جدید ظهور کرده است،

واقعی، موهومی، موقتی، و هیچ یک از اینها،

اما فریادی که بدن به آن پاسخ می دهد،

به استناد معیار قدیم و آوای کلام

فریاد معصومیت بوده و هست و خواهد بود.

 

هیچ چیز تغییر نکرده است. شاید تنها رفتارها، ضیافت ها، رقص ها.

اما حرکت دست برای مراقبت از سر همان است که بود.

بدن به خود می پیچد، منقبض می شود و می کوشد خود را به عقب بکشد،

پاها ول می شود، فرو می افتد، زانوها بیرون می زند،

کبود می شود، متورم می شود، ترشح می کند، خونریزی می کند.

 

هیچ چیز تغییر نکرده است. جز مسیر مرزها،

سر حد جنگل ها، ساحل ها، صحراها و رودخانه های یخ.

در میان این منظره ها، روح سرگردان است،

ناپدید می شود، باز می آید، نزدیک تر می آید، دور می شود،

بیگانه از خود، گریزان، در اوقاتی مشخص،

در باقی اوقات، با نظری نامشخص به هستی خود،

در حالی که بدن هست و هست و هست

و هیچ جایی برای خود ندارد.

ادامه‌ی مطلب
این عکس من است

این عکس من است

 این را چند وقت پیش گرفته اند

اول به نظر می رسد

چاپش بد باشد:

خطوط محو و رگه های خاکستری

با کاغذ آمیخته اند

 

بعد که با دقت وارسیش می کنی،

می توانی چیزی را در گوشه سمت چپ ببینی

چیزی شبیه یک شاخه: بخشی از یک درخت

؛(بلسان یا صنوبر) پدیدار می شود

و در سمت راست، کمی بالاتر

آنجا که باید شیبی ملایم باشد،

یک خانه چوبی کوچک.

 

در پس زمینه، دریاچه ای هست

و در پشت آن، تپه های پست.

 

 (این عکس را یک روز بعد از آن گرفته اند

که من غرق شدم.

 

من در دریاچه ام،

جایی در وسط عکس

درست در زیر سطح.

 

مشکل بشود گفت دقیقا

کجا هستم، یا گفت

چه اندازه بزرگ یا چه اندازه کوچکم:

تاثیر آب

بر نور

اعوجاج است.

 

اما اگر زمانی کافی بنگری

عاقبت

مرا می بینی.)

ادامه‌ی مطلب
سه غریب ترین کلمه

سه غریب ترین کلمه

 وقتی کلمه «آینده» را به زبان می آورم

بخش اولش به گذشته پیوسته است

 

وقتی کلمه «سکوت» را به زبان می آورم

نابودش کرده ام

 

وقتی کلمه «هیچ» را به زبان می آورم

چیزی می سازم که هیچ نیستی نتواند در برش گیرد

ادامه‌ی مطلب
شبانه

شبانه

 چیزی نیست که از آن بترسی

تنها باد است

که به سمت شرق وزیدن گرفته است

تنها پدر تست، تندر

مادر تست، باران

 

در این دیار آب

با ماه به رنگ بژ، نم کشیده همچون قارچ

با آوارهای غرق شده و پرندگانی دراز

که همانجا شنا می کنند که خزه می روید

در تمام اطراف درختان

و سایه تو سایه تو نیست

که انعکاس تست،

 

والدین واقعی اَت ناپدید می شوند

آنگاه که پرده به روی در می افتد.

ما دیگرانیم،

دیگرانی برآمده از زیر دریاچه

که خاموش در کنار تختت می ایستیم

با سرهایی پر از تاریکی.

ما آمده ایم روی تو را بپوشانیم

با پشمی سرخگون،

با اشکهایمان و نجواهای دورمان.

 

تو در آغوش باران تکان می خوری،

در کشتی سرد خوابت،

آنگاه که ما در انتظاریم،

پدر و مادر شبانه ات،

با دست هایی سرد و چراغ هایی بیجان.

می دانیم، ما تنها

سایه هایی در نوسانیم

از نور یک شمع که طنینمان را

بیست سال بعد باز خواهی شنید. 

ادامه‌ی مطلب
ویتنام

ویتنام

 «ای زن، نامت چیست؟» «نمی دانم.»

 

«چند سال داری؟ اهل کجایی؟» «نمی دانم.»

«چرا این گودال را کنده ای؟» «نمی دانم.»

«چند وقت است که پنهان شده ای؟» «نمی دانم.»

«چرا انگشتم را گاز گرفتی؟» «نمی دانم.»

«نمی دانی که ما آزارت نخواهیم داد؟» «نمی دانم.»

«کدام طرفی هستی؟» «نمی دانم.»

«زمان جنگ است، باید انتخاب کنی.» «نمی دانم.»

«هنوز دهکده ات پابرجاست؟» «نمی دانم»

«اینان فرزندان تو اَند؟» «آری.»

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی غم انگیز تشییع

ترانه‌ی غم انگیز تشییع

 تمام ساعت ها را متوقف کنید، تلفن را قطع کنید

آن سگ را با استخوانی لذیذ از پارس کردن منع کنید

صدای پیانوها را ساکت کنید، با صدای آرام طبل

تابوت را به بیرون آورید، بگویید عزادران بیایند

 

بگویید هواپیماها بر فراز سر ما ناله کنان چرخ بزنند

و پیام او مرده است را با شتاب بر صفحه آسمان بنویسند

روبان سیاه بر گردن سفید کبوترهای آزاد ببندید

بگویید پلیس های راهنمایی دستکش های سیاه به دست کنند

 

او شمال من بود، جنوب من، مشرق و مغرب من

او هفته کاری من بود و آرامش آخر هفته من

ظهر من، نیمه شب من، کلام من، آواز من

فکر کردم عشق تا به ابد پایدار می ماند: اشتباه کردم من

 

دیگر کسی ستاره ها را نمی خواهد، خاموششان کنید

دکان ماه را تخته کنید و خورشید را خلع سلاح کنید

آب اقیانوس را به بیرون بریزید و جنگل ها را صاف کنید

که دیگر کنون هیچ خیری در هیچ چیزی موجود نیست

ادامه‌ی مطلب
سرانجام

سرانجام

 شعر، آن مار آبی رنگ،

آدم را به آدم متصل می کند،

از شیشه های ویترین مغازه به بیرون می تراود،

بی سر و صدا چنبره می زند

به دور آنان که از خیابان

به خانه هایشان می گریزند.

 

شعر، آن مار آبی رنگ،

دست آدم را می بندد

و یاد می دهد چگونه است

بیانیه دادن در خدمت قدرت.

اما لحظه ای درنگ کن، ردای ابری را

از شانه هایت فرو مینداز.

به یاد آر

در آغاز کلمه بود،

و در پایان، کلمه که تحریف شد.

سرانجام تنها یک چیز می ماند:

شعر، آن مار آبی رنگ،

که ریشخند می زند

در جام های اشک ما.

ادامه‌ی مطلب
ترانه شرقی

ترانه شرقی

 از عشق می گویم که به سر می افتد:

وفادار است ماه، اما کور

در بحر اندیشه است که نمی تواند بگوید.

از فرط توجه، شده است مهجور.

 

هیچگاه به خواب، دریایی چنین عمیق ندیده بودم ،

زمینی چنین تاریک؛ ای خواب، به امید دیدار،

من به کودکی دیگر مبدل شده ام.

به تماشای جهان غرق در هیجان می شوم بیدار.

ادامه‌ی مطلب