• هفت شعر عاشقانه در جنگ

    هفت شعر عاشقانه در جنگ

    ۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مى‌كرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مى‌شناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مى‌كشيد. زي&…

  • شعر معاصر یونان | مقدمه

    شعر معاصر یونان | مقدمه

    اين مجموعه از شعر معاصر يونان شامل آثار دو تن از شاعران نامدار آن سرزمين، به طور مشخص دو دوره‌ى رنجبار و سياه تاريخى را كه بر…

  • ترانه‌ی گارد سیویل اسپانیا

    ترانه‌ی گارد سیویل اسپانیا

    بر گرده‌ى اسبانى سياه مى‌نشينند كه نعل‌هايشان نيز سياه است. لكه‌هاى مركب و موم بر طول شنل‌هاشان مى‌درخشد. …

  • فدریکو گارسیا لورکا | مقدمه

    فدریکو گارسیا لورکا | مقدمه

    به خون سرخش غلتيد بر زمين پاكش فرو افتاد، بر زمين خودش: بر خاك غرناطه! آنتونيو ماچادو، جنايت در غرناطه رخ داد     فدريكو گارسي…

  • مقدمه بر شعر آمریکای سیاهان

    مقدمه بر شعر آمریکای سیاهان

    …چرا كه شعر گفتار حكمت‌آميز ِ خون است، آن درخت گلگون ِ درون انسانى كه مى‌تواند كلمات ملال‌آور را به غنچه مبدل كند و از آن همه …

  • همچون کوچه‌ای بی‌انتها | مقدمه

    همچون کوچه‌ای بی‌انتها | مقدمه

    اشاره تذكار اين نكته را لازم مى‌‏دانم كه چون ترجمه‌‏ى بسيارى از اين اشعار از متنى جز زبان اصلى به فارسى درآمده و حدود اصالت‏&#…

  • مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس

    مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس

    در ساعت پنج عصر. درست ساعت پنج عصر بود. پسرى پارچه‌ى سفيد را آورد در ساعت پنج عصر سبدى آهك، از پيش آماده در ساعت پنج عصر باقى همه مرگ بود و تنها مرگ …

جدیدترین نوشته‌ها

دیوارها

دیوارها

بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی،

دیوارهایی به دورم ساخته اند، ضخیم و بلند.

و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم.

نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم: این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد -

که من بیرون، چه اندازه کار داشتم.

وقتی این دیوارها را می ساختند، چگونه ممکن بود متوجه نشوم!

اما هیچوقت از آنانی که می ساختند، حتی صدایی نشنیدم.

چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند.

 

1897

ادامه‌ی مطلب
من قدرتی از گذشته ام

من قدرتی از گذشته ام

من قدرتی از گذشته ام.

عشق من تنها در سنت نهفته است.

من از ویرانه ها می آیم، از کلیساها،

از شمایل محراب ها، از روستاهایی

متروک در کوه آپنین یا دامنه های آلپ

جایی که زمانی برادرانم می زیسته اند.

همچون مجنونی آواره ام در مسیر توسکولانا،

در مسیر آپیا، همچون سگی بی صاحب.

یا فلق ها را نظاره می کنم، صبح ها را

بر فراز رم، بر فراز چوچیاریا، بر فراز دنیا،

به مثابه نخستین پرده های پسا تاریخ

که برای ثبت آن، از دورترین حاشیه زمانه ای مدفون

شهادت می دهم. دیو سیرت است مردی

که از زهدان زنی مرده زاده می شود.

و من، جنینی به رشد رسیده،

مدرن تر از هر انسان مدرن،

جستجو می کنم برادرانی را که دیگر وجود ندارند.

 

میلان، 1964

ادامه‌ی مطلب
پنجره ها

پنجره ها

در این اتاق های تاریک، که می گذرانم

روزهای خفقان را، پس و پیش می روم

تا پنجره ای بیابم – اگر پنجره ای

گشوده شود، مایه تسلی خاطر است -

اما پنجره ای یافت نمی شود، یا من

نمی توانم بیابم. و شاید بهتر آنکه نمی یابمشان.

                               شاید نور  

استبدادی جدید باشد.

چه کسی می داند که چه چیزهای جدیدی را فاش می کند.

 

1903

ادامه‌ی مطلب
بازگشت به خانه

بازگشت به خانه

به خانه آمد. هیچ نگفت.

اما معلوم بود اتفاق بدی افتاده.

با همان لباس بیرون دراز کشید.

پتو را به سر کشید.

پاهایش را خوب پوشاند.

تقریبا چهل ساله، اما در این لحظه نه،

درست به هماگونه وجود دارد که زمانی در زهدان مادرش،

پوشیده در هفت دیوار پوست، در امان تاریکی.

فردا سخنرانی خواهد کرد

درباره هم ایستاییِ اخترشناسیِ فرا کهکشانی.

اما حالا، کز کرده و به خواب فرو رفته است.

ادامه‌ی مطلب
ما نخواهیم مرد

ما نخواهیم مرد

تقدیم به ماریان مور

 

اگر گمان جاودانگی در میان نباشد،

خاک باقی می ماند،

گیاه،

آب که مرداب ها را شکل می دهد،

شاخه که به روی آن پرنده ای می خواند،

رازی مشخص که خرد

سایه ای گذران می پنداردش.

در نهایت، زندگی باقی می ماند،

اتاقی که در آن یک زن جوراب سه ربعش را بالا می کشد،

اتاقی دیگر، شاید دیوار به دیوار،

که در آن، زوجی برهنه می شوند

و یکدیگر را در آغوش می گیرند، و عاقبت

به یکدیگر می گویند:

ما نخواهیم مرد.

ادامه‌ی مطلب
ترس

ترس

من از ابعاد بیکران ابدیت می ترسم.

از فاصله میان سکو و قطار می ترسم.

از آغاز نبردی جنایتبار می ترسم.

از تپش قلب ناشی از مصرف زیاد چای می ترسم.

 

من از تپانچه کشیده یک آس و پاس می ترسم.

از اینکه کتاب ها در باران اسیدی نجات پیدا نکنند می ترسم.

از خط کش و تخته سیاه و فلک می ترسم.

از حرف های غلنبه سلنبه، هرچه باشد، می ترسم.

 

من از تصمیم های بد داوری می ترسم.

از اینکه تنها فرجام، ادعای جنون باشد می ترسم.

از عواقب احتمالی این حق الوکاله می ترسم.

 

من از موجودات موهومی که مغزم را استعمار کرده اند می ترسم.

از خواندن حروف ریز چاپی یک ضمانتنامه می ترسم.

و دیگر از چه می ترسم؟ بگذار دوباره از اول شروع کنم.

ادامه‌ی مطلب
مهم نیست آدم به چه زبانی می نویسد

مهم نیست آدم به چه زبانی می نویسد

مهم نیست آدم به چه زبانی می نویسد.

تمام زبان ها خارجی هستند، غیر قابل فهم اند.

هر کلمه به محض آنکه بر زبان آید،

به دوردست می گریزد،

به جایی که دست کسی یا چیزی به آن نرسد.

مهم نیست که چقدر آشنا باشد.

هیچکس نمی تواند بخواند.

هیچکس نمی داند برق چیست

و حتی کمتر میفهمدش، وقتی که باز می تابد

بر فلز صیقل خورده یک چاقو.

                                   حالا شب

دریایی به نظر می رسد.

ما در آن دریا پارو می زنیم،

در جهت هایی مخالف، غرقه در سکوت.

ادامه‌ی مطلب
ساعت چهار صبح

ساعت چهار صبح

ساعتی میان شب و روز.

ساعتی میان شیر یا خط.

ساعت سی ساله ها.

 

ساعتی که برای بانگ خروس جارو شده است.

ساعتی که زمین آغوش گرمش را باز پس گرفته است.

ساعتی که سرما از ستارگان خاموش شده بیرون می زند.

ساعتی که ما هم بی رد پایی گم می شویم.

 

ساعتی خالی،

تهی، بیهوده.

نازل ترین تمام ساعت ها.

 

هیچکس حال و روز خوشی ندارد در ساعت چهار صبح.

اگر مورچگان حالشان خوش باشد در ساعت چهار صبح،

خشنودیم برایشان. اما بگذار برسد ساعت پنج صبح،

اگر بناست که ما همچنان زندگی کنیم.

ادامه‌ی مطلب