۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبباز بگذار
برای من باز بگذار، درهای شهری را که در آن زندگی می کنی آن چیزها که برای تو خواهم گفت، تنها با سخن گفتن از آنها به اتمام نمی رسند سال هاست از زندگی من ، لحظه هایی را دزدیده ای که تمام این لحظه ها …
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























