۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبغروب
قایق، لنگر انداخته بر جزیرهی مهآلود میجنبد. خورشید غروب میکند و دلواپسیهای مسافر افزون میشود. بر وسعت دشت، آسمان تا درختان پایین میآید. در آب ناب ماه به آدمی نزدیک میشود.
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 





























