گذرگاهى صعب است زندهگى؛ تنگابى در تلاطم و در جوش.
ايمان، يكى چشم بند …
گذرگاهى صعب است زندهگى؛ تنگابى در تلاطم و در جوش.
ايمان، يكى چشم بند …
در صمیمیت گلبوتهها
شادکامیهای ما
به هوا برخاسته
و پناهشان داده اکنون
سایهروشنِ کلبهای…
من با رودخانهها آشنايى به هم رساندهام
رودخانههايى به ديرينه سالى ِ عالم و …
در جستجوی مردی هستم
که نمیشناسمش
که هرگز اینچنین من نبود
جز از آن …
صحراگرد یا دریانورد، میان این سرزمین بیگانه و آنیکی
همیشه، – دریا یا صحرا …
در زمانی دور
وقتی ریگ هنوز روان بود
خدا، به شاعر فرمان داد که …
ایستاده بر پلک هایم
و گیسوان ش تنیده در موهایم
رنگ چشمان مرا دارد…
بذار بارون ماچت كنه
بذار بارون مث آبچك ِ نقره
رو سرت چيكه كنه.…
روى جادهى مرگت به تو برخوردم.
راهى كه از اتفاق پيش گرفته بودم
بىآن …
خموشی میگزینم، انتظار میکشم
تا اشتیاقم
شعر و امیدم
چون آنی شوند که گام …
زیر پوست مادرت میخوابی
و رویاهایش در رویاهای تو رخنه میکنند.
در همان حیرت …
در تاریکی روان بودی
لطیفتر از بودن بود.
حالا که قطره اشکی چنان زنده…
انگار که فرود آمده باشی بر دلم
و نور آورده باشی به رگهای من…