بالای برکه
کبوتران، به گرد سرت میگردند
وقتی بالهاشان به گیسوان تو میخورد
خم …
چون آهنگی که از دوردستان میشنویم
لمس میکنم دستان دورت را
در خویش.
چنین …
از دستانم میترسی
گاهی اما میخندی و در خود پنهان میشوی
و بیآنکه بدانی…
میگویی: نور میآید.
حالا وقتش نیست.
ولی تو محال را نمیشناسی.
نور میاندیشی.…
در اندیشهی تو خواهم بود
بیشتر از سایهای مبهم نخواهم بود
در لحظهای خواهم …
گلی هستی پیش از مغاک
همان گل واپسین.…
خوان خلمن، شاعر بزرگ آمریکای لاتین، این دفتر را بین سالهای ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۵ …
ادامهی مطلب هيچ چيز نباشد
نه حشرهيى وزوز كُن
نه برگى لرزان
نه جانورى كه ليسه …
كسانى از سرزمينمان سخن به ميان آوردند
من اما به سرزمينى تهىدست مىانديشيدم
به …