(یک) در خانهی تو
با هم طرح شخصیتی را زدیم، که خاکستر میشد؛ از …
ادامهی مطلبچشم را خیره میکند تیغ آفتاب
پژواک پریان پرده آسمان را میدرد
بوق تاکسیها …
یک ذرهبین، یک دوربین
فرهنگ واژگان زبانهای گوناگون.
دریافتی ناچیز
از ارزش لحظات.
ولعِ …
آفتاب.
خانههای روستایی
در رمانهای روسی.
بیدرکجایی محض.
قدرت.
طنین اطمینان بخشِ
یک صدا.…
اِتّور سِرّای مهربان
شعر
انسانیت است
خود زندگی ست،
گل میکند از واژهها
هذیانهایی …
در سراشیب سبز جنگل
به رنگ مبلهای راحتیِ مخمل
تنها درکافهای پرتاُفتاده
چرت میزنم…
چهره ی زیبا
مثل آفتابگردانی ست که گلبرگ هایش را؛ رو به خورشید می …
ببین، میتوانم بر شنها
نقش يک ماهی بکشم
چنان واقعی که
پیش چشمهایم بتواند…
بیکارها، بنا به تعریف، هیچ چهرهای ندارند. باید که مایهی شرمساری باشد چهرهای نداشتن.…
ادامهی مطلباگر به هیچگاهستان میرفتم، میداشتم هر چیزی را که در بستر هیچ میخواستم: رؤیاهایی…
ادامهی مطلباگر میخواهید رنگ آبی بسازید قطعهای از آسمان بر دارید و در دیگچه بیندازید…
ادامهی مطلبقلبت همراه من است (درون قلبم
میبرمش) هرگز بی قلب تو نیستم (هر کجا…