درختان میپرسند برادران ما دقیقا چه هستیم؟…
ادامهی مطلب
درختان میپرسند برادران ما دقیقا چه هستیم؟…
ادامهی مطلبمرا تنها بگذار درختی میگوید باشه باشه من خواهم گفت.…
ادامهی مطلبوقتی مینویسم کاغذ تو را میشنود.…
ادامهی مطلببرگ زنبقی بر چهره آب شنا میکند: مرگ به هیچ چیز دیگری شبیه نیست.…
ادامهی مطلبمن آبم رهایم کن بگذار بروم.…
ادامهی مطلببر دروازه شهر چاله ای است انگار از آن این جهان نیست.…
ادامهی مطلبسنگریزه خیال میکند تو آبی.…
ادامهی مطلبآب دنبال تو میگردد حتی به پای تو میافتد.…
ادامهی مطلببه خاطر يک شاخه گل،
دخترها منتظر میشوند
تا به باغبان سلام کنند.…
ای گلی که سمت کوهها میرويی،
آب دادنات با من،
فقط بگو مال کهای؟…
دلم عين يک بچه است،
حالا گريه میکند و
گلهای باغِ آن غريبه را …
آهای مسافر!
از نگاه کردن سير شدی
يا دوباره صورتم را برگردانم؟…
گیسوانام را کوتاه مکن مادر!
بگذار آنها را بر شانه بیفشانم.
درخت هرس شده…
هر برگ بوتهی کنار چشمه،
داروی همه دردهاست.
گوشهی چارقد دخترکان
نوازششان میکند
وقتی …
اگر میخواهی مرا ببينی،
قرارمان آنجا که من
دلو آبم را پر میکنم.
اينبار …
يارم را نگاه کن!
آن طرف رودخانه دارد دعا میکند.
حتما خدا قبول نمیکند،…