سکوت من شریک کلمات توست
با نخ لطیف یک کنایه:
نخی سفید، از خنده…
سکوت من شریک کلمات توست
با نخ لطیف یک کنایه:
نخی سفید، از خنده…
برای حرف زدن با من،
انزوا پیشه میکنی
از خویش بیرون میشوی
تا با …
خشکی و آب است که این سطرها را مینویسد.
خاطره و فراموشیست که این …
در پیادهروهای پردرخت
زندگی خواهم کرد.
برگها
نه رخصت رویا به من میدهند
نه …
از چشمهای تو
چشمی پاکتر نمیشناسم.
تو در آنها هستی و همزمان هستند
چیزهایی …
چون چرک میکند چشمها را زمان
نور صبح را
دیگر نمیشناسی.
ولی وضوح سمج…
از هنگام کودکی
در مدرسه
بالا میرفتم
از سجافهای روشن خورشید و خاک.
به …
تنها پرنده
اشارات دقیق را میشناسد.
از چشمهاش
عالم مصغر را در مییابم
و …
خانهای که دلت را پناه داد
ویرانهای خواهد بود.
پنهانی
در شب
ترکاش کردهاید.…