به هرچه میگویی
پرندهای میافتد و
من آشیان اویم.
پرنده
خموشی میگزیند در من.…
به هرچه میگویی
پرندهای میافتد و
من آشیان اویم.
پرنده
خموشی میگزیند در من.…
تاریک است صدایت
از بوسههایی که به من ندادی
از بوسههایی که به من …
یک باد از جداافتادهگان
از بوسههایی که به هم ندادیم
رام میکند بذر زهدانت …
هرچه را که زمین مینامند
زمان است،
انتظارِ توست.…
نه دروازه داری
نه کلید، نه قفل
شبها در پروازی و
روزها در پروازی.…
صدایت را در پنجرهام شنیدم
پنجرهام بر صدای تو نمیگشاید
پنجرهام شاید بر جهان …
در خلوصت
جهان از جهان برون میشود.
کور است این بخت.
چون گاو نری…
دوست داشتنت چنین است:
واژهایست در آستانهی بیان
درختی بیبرگ
که سایه میدهد.…
حَیَوانیست میل
سراپا ملبس به آتش
پاهایی دارد
چندان بلند
که به نسیان میرسند.…
پرندگانِ بوسههایمان مرده نیستند
بوسهها مردهاند
در نسیان سبز
پرندگان پر میکشند.
هراسم را …
ادامهی مطلب