سفر دور و دراز همهی راهها را به زنجیر میکشد و با خود میبرد.
تنها مه است که آغوشش را وانمینهد و شهر را بر تخت روانی
به بندر بازمیرساند.
و تو را موجی تا پای من میآورد.
آن قایق را، آری، در نیمروشنای نیمخوابی،
همواره میشناختمش.
محکم در آغوشم گیر؛ از شانهها، از کمر.
بردگان
کف موج، شیههی ولرم اوست؛
آب گلآلود خلیجکها، و این درد و دیگر هیچ.
آنجا که ما دو تن، در پهلوی شب چسبناک،
امروز نیز بهسان دیروز،
بردگانی در بند، با دلهایی سنگین.
با این همه، عزیزم، با این همه، پیش میرویم؛
و اندکی، تنها اندکی، کمتر از تکانهای کشتی دلآشوبیم.
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry



